تقدیر, زندگی, کارآفرینی, کارآفرینی دولتی

کارآفرینی دولتی

از امیرخانی تا نفحات نفت

داشتم وارد دبیرستان می شدیم،در دبیرستانی که وارد آن شدم بعد از کلاس های تابستانی به هرکس کتابی میدادن به عنوان هدیه، من کمی دیر رسیدم و یادم می آید که کتاب های کمی مانده بود، من دیدم که تیتر کتاب داستان سیستان از همه جذاب تر است و در دلم گفتم که احتمالا به سیستان و بلوچستان ربط دارد و اون رو برداشتم. ولی وقتی رفتم خانه و دقیق تر شدم دیدم که زیر تیتر اصلی نوشته 10 روز با رهبر یا شبیه به این. در دلم گفتم لابد از این کتاب های حوصله سربر است که حالا هی اومده جلو رهبر خود شیرینی کرده و برای مدح رهبری کتابی را نوشته  و کتاب برای مدتی بر روی میز رها شد. چند روز بعد از روی بی کاری یا شاید هم برای در رفتن از تکالیف مدرسه این کتاب را باز کردم و از وسط کتاب چند جمله خواندم، نمی دونم چی شد ولی اتفاقی افتاد که من دیدم کلا نسبت به کتاب عوض شد، دیدم چه نثر جذابی داره که شاید تا اون موقع هر چی خوانده بودم مثل یک آدم کت شلواری با یقه ای سفت گاهی کرواتی و گاهی یقه آخوندی و اتو کشیده بود که خط اتوی شلوار میتونست هندوانه را از قاچ بزند، ولی تیپ این نگارش فرق می کرد همچون آدمی بود که یقه رو کمی باز گذاشته، شلوار شش جیب پوشیده با پیراهن مردانه آسین کوتاه روی شلوار که چسبان نیست و باد زورش میرسه که آن را در تن حرکت دهد و  ضمن رها بودن، شلخته نیست. پس شروع کردم از اول کتاب تا آخر کتاب را نسبت به خودم که تا به حال کتاب را به صورت جدی نخوانده بودم یک نفس خواندم شاید یک ماهی طول کشید. حالا کتاب که به دهن مزه کرده بود و رفتم از اولین کتاب تا آخرین کتاب امیرخانی را خریدم و خواندم و شدم یکی از طرفدارای دو آتیشه ی ایشان و منتظر می ماندم که کتاب بعدی سریعتر بیاید تا به سرعت خریداری کنم. ارمیا، من او، ناصر ارمنی، بی وتن، نشت نشا و… خواندم تا رسید به نفحات نفت.

حالا بریم کمی جلوتر:
الان ترم آخر دانشگام در مقطع ارشد هستم و مانند بسیاری از پسرانی که باید سربازی بروند به دنبال راهی برای فرار و گرفتن کسری برای این مقوله مقدس در تلاش و تکاپو هستم. اولین تیرم به این منظور به هدف خورد و خدا بهم فرزندی داد که سه ماه از مدت خدمتم کم می شود اگر خدا بخواهد 🙂  و دومین کاری که انجام دادم رفتن به دنبال پروژه کسر خدمت بود که پس از چند ماه که به دنبالش بودم آخر آشنایی یکی از دوستانم با انتظامات یکی از ادارات به کار آمد و توانسته پروژه ای بگیرم . موضوع پروژه کارآفرینی دولتی بود. رفتم باغ کتاب تا ببینم با این موضوع کتابی یافت میشود با سرچی که کردم تنها دو تا کتاب اومد که یکیش نفحات نفت بود غیر از آن دوکتاب چیزی بافت می نشود آنچه یافت می نشود آنم آرزوست . از آنجایی که اخلاق بدی که دارم که کتاب هایی را که دوست دارم را می بخشم گفتم نفحات نفت را دوباره بخرم با اینکه می دانستم احتمالش خیلی کم است به کارم بیاید زیرا کتابی نیست که دانشگاهیان از آن استقبال کنند. کتاب را خریدم و دوباره در حال مطالعه آن هستم و دوباره از آن حظ می برم. قسمت هایی از کتاب را می ذارم که همه با هم کیف کنیم.

درباره قانون و اینکه قانون برای راحتر شدن امور می آید:
صفحه ی 25: “من اگر بودم، همه دانشگاه را چمن میکردم، یک دوره ی زمانی معین، مثلا به اندازه ی نصف نیم سال تحصیلی، بی خیال گلی شدن کفش و شلوار و مانتو می شدم، بعدتر از روی پاکوب ها، عرض و عمق حجم نفرات را حدس می زدم. همان پاکوب ها و چمن های نفله شده را سیمان می کردم…اصلا اولین پیاده راه روی چمن همین گونه انتخاب شده است دیگر!
این روش مطمئن ترین و دقیق ترین روش ساخت راه بودو قانون یعنی راه!

ص27: “برای همین هست که مثلا در بزرگراههای دنیا بسته به شرایط محیطی، سرعت حداکثری توسط تابلوهای دیجیتال بالا و پایین می شوند. اگر بزرگراه خلوت باشد، حداکثر سرعت مجاز می شود 140 تا مثلا، اما اگر بارانی باشد، یا شلوغ باشد می آید به زیر 100 تا. تا بفهمیم قانون طراحی شده است تا ما به صورت ایمن، زودتر برسیم. تا بفهمیم قانون وحی منزل نیست. قراردادی است بشری تا راحت تر زندگی کنیم.

ص31: “سوال جدی این است که در قانون کار چه چیزی باید مقدم باشد؟ حقوق کارگر یا حقوق کارفرما و کارآفرین؟ و پاسخ جدی تر این است که در قانون کار، خود کار می بایست مقدم بر همه اینها باشد. اگر قانون کار باعث از بین رفتن کار و کارآفرینی شود، نه کارگری می ماند و نه کارفرمایی….”

درباره کارآفرینی:
ص 33:”معمران خوب به خاطر دارند که در دهه شصت تقریبا کالای مصرفی روزانه ای نبود که مشمول سهمیه و یارانه نشده باشد. اگر نان بود که سهمیه ای نبود، یارانه ای بود و اگر تخم مرغ بود که یارانه ای نبود، سهمیه ای بود و باقی مثل شیر، هم یارانه ای بودند و هم سهمیه ای.
اما یک کالا بود، حسب اتفاق پر مصرف و مورد نیاز فقیر و غنی که هیچگاه سهمیه ای نشد و یارانه ای نیز نشد…. چای… پرونده چای ایران در آن دوره یکی از درخشان ترین نمودهای بخش خصوصی است در میان تیرگی وحشتناک سه لتی.”

ص46: “کارآفرین نه نیازی به امکانات دارد، نه نیازی به یارانه، نه نیازی به وام ویژه، نه نیازی به معاونت، نه نیازی به بنیاد… کارآفرین ایرانی حتی به توجه نیاز ندارد. کارآفرین ایرانی فقط به بی توجهی سه لتی نیاز دارد.

ص53: “گره کارآفرینی با دانشکده کارآفرینی باز نمیشود، با فرهنگ کارآفرینی کار راه می افتد!
کار عار نیست… ثروت مند عرب چاه مبکند و در مزرعه دیگران به مزد کار می کرد، و هم انسان کامل بود و مولای موحدان…”

پ.ن: جا دارد که از آقای امیرخانی که تشکر کنم که من را با کتاب آشتی داد و همچنین آقای احسان متین رزم مشاوره دبیرستانم که من را با رضا امیرخانی آشنا کرد.

1 دیدگاه در “کارآفرینی دولتی

  1. آن بخشی که در مورد سرعت در جاده ها بود خیلی جالب بود. فکر میکنم ماهم بهش نیازمندیم.
    امیدوارم آشتی تان با کتاب مستدام باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *