تقبیح, تقدیر, تولید ملی, کارآفرینی

ابن مشغله؛ دیپلم تا لیسانس

در حال مطالعه ی کتاب ابن مشغله نادر ابراهیمی هستم، فکر می کنم اکثر جوان هایی که در ابن مرز و بوم در پی کار هستند یک ابن مشغله ای در وجود خود دارند و احتمالا با این کتاب احساس قرابت زیادی می کنند. تیتر این متن اقتباسی از این کتاب است تا همه ی شما را به مطالعه این کتاب تشویق کنم.

زمانی که دانشگاه قبول شدم مثل هر نو دانشجویی به دنبال تغییر جهان بودم، رشته ای که به گفته یکی از اساتید: رشته ها دو دسته اند، رشته مهندسی صنایع و رشته های بی خودی. ما هم بادی به غب غب انداخته و به دنبال تغییر در کارخانه، شرکت ها و هر جایی که بشود راندمانش را افزایش داد و یا زمان انجام کار را کاهش.

زمانی که دانشکده قبول شدم، پول توجیبی می گرفتم، آنقدر بود که بتوانم خوب بخورم و با کمی ریاضت خوب بپوشم. در کنار آن هزینه ها ی کتاب و یا کلاس های کمکی که در کنار آن می رفتم با نشان دادن فاکتور قابل نقد شدن بود و برای من هزینه ای در بر نداشت. ولی نمی خواستم مانند بوته ی خیار گلخانه ای پای من کود ریخته شود، به همین جهت به دنبال کاری بودم.


شغل اول؛ شرکت فواره سازی با حرکات موزون

پسر عمم تازه از هلند فارغ التحصیل (رشته طراحی صنعتی) شده بود و توانسته بود در پارک علم و فناوری دانشگاه تهران شرکتی را علم کند. شرکتی که کلی جوان با انگیزه از بهترین دانشگاه های ایران جمع شده بودند تا بتوانند آبنمای موزیکال تولید کنند. آبنمای موزیکال آبنمایی است که با آهنگی که برای آن پخش می شود یا پخش نمی شود، می تواند بندری برقصد. به من پیشنهاد داد که اگر مایل باشی می تونی بیای پیش من کار کنی تا شاید اندکی بتواند من را سرگرم کند. من هم که به دنبال تغییر دنیا بودم گفتم ابتدا از خودی ها شروع میکنم و شرکت فامیلمون را متحول کنم، آخر چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. هر روزی که به سر کار می رفتم تلاش می کردم خود را سرگرم کنم، زبان می خواندم، گوگل می کردم، چایی می خوردم و روز به روز بی کار تر از روز قبل بودم. البته روزهایی هم کار بودم، مثلا تزریق چسب پلاستیک به پشت led تا یک وقت زیر آب خراب نشوند.البته بودن در کنار بچه های مکانیک، معماری، هنر، طراحی و…. دانشگاه شریف و تهران تجربه های زیادی برای من به ارمغان آورد. ماهانه مبلغی اندکی جهت کار پاره وقت دریافت می کردم. حتی بیمه هم برام رد می کردند راستی راستی شده بودم کارمندشان. ولی روزی خود پسرعمم مرا به گوشه ای کشید و ضربه نهایی را وارد کرد، او لو داد که هزینه های حقوق و حتی بیمه ات را پدرت می پردازد و از من الکی متشکر نباش و من هم فهمیدم که چه مهره ی موثری در این کسب و کار نوپا بودم. مدتی در افسردگی این اتفاق به شرکت نرفتم. بعد از غیبت چند روزه من، به یمن خروج قدم من، پروژه ای نصیب شرکت شد تا همه را به فعالیت وا داشت حتی من. از مدیر عامل (پسر عمه) تا بی کاره (من) وارد کار شدند یا درست تر وارد زیر آبنما شدند و دست به آچار شدند و زیر سازی های لازم را انجام دادیم، سنسورها و ال ای دی ها را نصب کردیم، صفحه ها را جوش دادیم و… من جوگیر تازه کنترل پروژه یاد گرفتم، کنترل پروژه این پروژه را با ماکروسافت طراحی کردم و حوشحال از اینکه من چقدر خفن هستم و در آخر هر مهندسی میاد زیر دست یک مهندس صنایع، ولی در واقع هیچ یک از اهداف این کنترل پروژه محقق نشد و از روی کنترل پروژه ی دیگری کار پیش رفت. پروژه تمام نشده که من در شرف خواستگاری بودم و خواستگاری به نامزدی تبدیل شده بود و به کلی پروژه فراموش کردم و از آنجا که نقش مهمی در این پروژه بازی می کردم، پروژه بسیار دیرتر از موعد مقرر تحویل داده شد.


شغل دوم؛ کارخانه یخچال سازی

از آنچا که رشته ام صنایع بود و شغل اولم کم ارتباط با رشته ام، گفتم باید در جای مربوطه باشم تا بتوانم تاثیر خودم را رو آن شرکت و در ادامه آن صنعت بگذارم. همانجا بود یاد پیر مرد میلیارد یا حتی چندتا صفر بیشتر افتادم که از فامیل های دور من بوند و از فامیل های نزدیک عمم (کار قبلیمم پیش پسرایشان بود) بود افتادم. گفتم کارخانه خوب است هم به رشته ام مربوط است و می توانم در آن نقش بسزایی بازی کنم و آینده ی خود را در حال ساده آن پیرمرد مالک کارخانه میدیدم، زندگی مجلل، شاسی بلند، ویلا ، خارج و… خلاصه شوهر عمم صحبت کرد و آنها هم پذیرفتن جهت کارآموزی من را بپذیرند. هر جا از حقوق و پول صحبتی به میان نیاید در خیلی از مواقع می پذیرند. ولی کارخانه مکان دلخواه من نبود، جو ترسناکی داشت همه چیز خشک و بی روح بود. واقعا روز ها به سختی خود را به آن کارخانه می رساندم به ویژه ماه رمضان بود و هوا به شدت گرم. آنجا هم خودم را سرگرم می کردم، کتاب می خواندم، کتاب می خواندم، چایی می خوردم (بعد از ماه مبارک رمضان)، در کارخانه راه می رفتم و گاهی با یک بازنشسته که معلوم بود ایشان هم مقداری وصله اضافی برای کارخانه محسوب می شد می رفتیم در میان کارخانه، مراحل تولید را خرد می کردیم و زمان هر مرحله را محاسبه می کردیم. گاهی من کرنومتر را می گرفتم و گاهی ایشان، تا بتوان زمان تولید یک یخچال را بدست آوریم. و چه بسیار کارگرهایی که ما را مسخره نمی کردند. و بالا دستی ها گویی ما را به دنبال نخود هایی که رنگشان سیاه است، می فرستند. واقعا محیط کارخانه خیلی روی مخم بود به ویژه با شخصی و شخصیتی که داشتم باهاش کار می کردم، اگر قرار باشد آینده من این باشد که به علت هزینه های زندگی بعد از بازنشستگی هم مجبور به کار باشم، چه فایده که حالا بیام در این زمینه متخصص شوم، از این کار هم کشیدم کنار.

شغل سوم؛ ترجمه نهج البلاغه و خرید و فروش سهام

این جا را پدرم به من پیشنهاد داده بود. هنوز هم نمی دانم اونجا چه می کردیم و چه شد که دوست بابام این پیشنهاد را به پدرم داده، آنجا یک شرکت به گل نشسته یا حتی غرق شده بود که کاری انجام نمی داد. شاید این هم مثل شرکت پسر عمم از طرف پدرم بود که من را سرگرم کنه و می خواست غیر مستقیم اخلاقیاتی به خورد من بدهد. یادمه اونجا ساعت های زیادی به صحبت کردن می گذشت. صحبت هایی که به نظرم خیلی حکیمانه بود و بعضی از جمله هایی که رد و بدل شد در ذهنم حک شده. قرار شد من ترجمه ی نهج البلاغه را در فایل اکسل پیشرفته ای که ایشان درست کرده بود قرار بدهم و چون از سایت دیگری کپی می کردم گاهی بهم ریختگی هایی ایجاد می شد که من مسئولیت رفع این مشکلات را هم به عهده گرفتم. واقعا کار کسالت آوری بود. در کنار آن هم خرید و فروش سهام انجام می دادیم، آن زمان همه جا صحبت از بورس بود و بورس ترکونده بود. ما هم وارد این جریان شدیم. جوی که در شرکت داشتیم من را هم مجبور کرد اندک پولی که جمع کرده بودم را وارد این بازی کنم. چند روز اول داشتیم هی سود می گرفتیم و من با خودم فکر کردم چه کاریه که کار کنم، بورس بهترین جا است ولی بورس سقوط کرد. پول زیادی در بورس نداشتم ولی همان هم داشت کمتر می شد، طوری شد که دیگر سعی می کردم به بازار بورس نگاهی نیاندازم. از بورس طلاق عاطفی گرفتم و از آن شرکت هم خارج شدم.

شغل چهارم؛ کارآموزی در کارخانه تولید تخت بیمارستانی

آخر های تحصیلم بود که چند واحدی کارآموزی داشتم، می خواستم تجربه قبلی را فراموش کنم و دوباره شانس خود را در کارخانه امتحان کنم، مدیر عامل کارخانه یکی از دوستان نزدیک پدرم بود، که من را جهت کارآموزی به کارخانه خود پذیرفت. هر روز مسافت زیادی را تا نزدیک های کرج به این کارخانه می رفتم و علاوه به اینکه در کارخانه به علت محیطی که با آن ارتباط برقرار نمی کردم به خودم فحش می دادم، در مسیر هم این فحش ها تکرار می شد و دیگر چه دلیلی برای ماندن وجود نداشت!؟ برای همین از بند پ استفاده کردم و مدت کارآموزی نا تمام خود را با امضای مدیر عامل به اتمام رساندم.

شغل پنجم؛ نظارت بر اجرای دکور واحد های پاساژ

مثل هر بی کار دیگر در حال آمادگی برای کنکور ارشد بودم، در کنار آن باز هم از جانب دوستان پدرم شغلی به من پیشنهاد شد. این شغل من را در کنار یکی از میلیاردرهای ایران (شاید 100 نفر اول) قرار میداد. از این میلیاردرهایی که چراغ خاموش حرکت می کنند تا شناسایی نشوند. از این افرادی که ازشون میشه یاد گرفت که کی باید دروغ مصلح گفت، چطور باید حقوق ها را دیر واریز کرد تا بتوان گردش مالی بیشتری داشت، دم کی را باید دید تا مجوزهای مربوطه را بتوان گرفت و چگونه تقصیر های دیر تحویل دادن واحد های پاساژ را به گردن دیگری انداخت ( خود من هم از آسیب دیده های این اتفاق بودم) . این گود را با تمام زیبایی ها که از دور داشت را بوسیدم و گذاشتم کنار…

پ.ن 1: در بین این شغل ها زمان های زیادی به بی کاری می گذشت و عمر هر کاری نهایتا شش ماه بود.
پ.ن2: یکی از دلایل راحت خداحافظی کردن با شغل ها، گرفتن پول تو جیبی از پدرم محترم بود که همش من را به درس خواندن تشویق می کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *